سيد محمد باقر برقعى

3442

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نيلوفر دريايى به هجرانت دل من بگذرد ، روزى گر از دريا * چنان سوزد كه خيزد شعله‌هاى آذر از دريا به بالينم تب غم آمد و سوزاند چندانم * كه دل سبقت گرفت از آتش چشم تر از دريا شب غم ديده و دل سرد و گرم آموختند آرى * شد اين را بالش از آتش ، شد آن را بستر دريا مرا روشن شد اى مه كز چه دل بر غير مىبندى * كه مىبندى كه بگشايى به چشم من در ، از دريا به شوق از سينه مرغ دل برآيد گر تو بازآيى * كه چون خورشيد سر زد مىدهد نيلوفر از دريا غريق بحر عشقت را به ساحل گر شود مدفن * ز داغ او زند سر لاله‌هاى احمر از دريا رفيقان غرقه گشتند و رهم تا من ز تنهايى * در اين توفان حبابى برنمىآرد سر از دريا محيط ار تيره شد از روزگارم نيست نوميدى * در اين كشتى تحمّل باشد از من لنگر از دريا به همّت مىتوانى جان ز توفان بلا بردن * كه چون دارا شد اين گوهر گذشت اسكندر از دريا به دور ما نشد جام صفا از من تهى هرگز * تو گويى فيض جويد اين صدفگون ساغر از دريا ز طبع « موج » مضمون آن‌چنان خيزد كه مىخيزد * صفا از مى ، گل از گلشن ، زر از كان ، گوهر از دريا گفتم و گفت گفتم : سخنم ؟ گفت كه : آموختنيست * گفتم : محنم ؟ گفت كه : اندوختنيست گفتم : وطنت ؟ گفت : دلم هست و ز توست * گفتم : وطنم ؟ گفت كه : نفروختنيست